ترمهترمه، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 17 روز سن داره

ترمه دختر اصیل ایران زمین

قاصدک

من عاشق قاصدکم هر وقت قاصدکی میبینم بابات بهم میگه نگیرش بزار بره یکی دیگه رو هم خوشحال کنه پریروز چندتا قاصک رو با هم دیدم که توی هوا تاب میخوردند .شمردمشون ٥ تا بودن..خوب عددی بود که به فال نیک گرفتم بعد از نیم ساعت پیاده روی ٢ تای دیگه دیدم .شدن ٧ تا . یاد بهار جون افتادم که عدد ٧ براش خیلی مهمه منتظر خبر خوبم که بهاری بهم بدی. تویی که مثل آب روان میمونی .چقدر که تو و علیرضا رو دوست دارم و دوست داریم     ............قاصدک چرخ زمان می چرخد ................ ٢٨ مرداد١٣٩٠ پی نوشت: عزیزم امروز آخرین رو زتابستان ١٣٩٠ است از زمانیکه مطلب قاصدک را نوشتم تا امروز خیلی قاصدکهای بیشتری را دیدم ...
31 شهريور 1390

مدتهاست که...

    کمی از خودمون بگم برات دُخی جونم       مدتهاست که موهام بابت رنگ و مشهای پی در پی توسط خودم از ریشه و بن خراب شده و پوسیده . اینه که چند ماه هست مجبور شدم رنگی به زلفهام نزنم .حالا تارهای سفید موهام حسابی خودشونو نشون میدن. خودم بدم نیومده از دیدنشون و چند روز پیش بابات هم بهم گفت: بهت هم میاد   مدتهاست که کاری به کار ماهواره و تلوزیون نداریم .  تقریبا از اول ازدواجمون ما فاقد tvبودیم . هر دفعه به دلیلی مشکلی پیش میومد . هیچیمون هم نشده . دوتاوسیله در منزلمون و از ابتدای زندگی مشترک ما ، از کار افتاد (خود به خودی) یکی ماهواره و دیگری ساعت....هنوز علتش را کشف نکردی...
27 شهريور 1390

راز و رمز بچه داری

دُخی جون یک نصیحتی بهت کنم : که اگر انشاا روزگاری در آینده ای دور که خیلی زود بهش می رسیم و زود می گذره این ایام ازدواج کردی و بچه دار شدی .اصلا در برابر گریه و جیغ های بچه ات ضعف نشون نده که مثل من میشی بچه ذلیل و به کوچکترین گریه و اشکهات ضعف نشون میدم نتیجه اینکه از صبح اویزون من هستی تا آخر شب مدام میخواهی بیایی توی بغلم و بنده که توانم بسیار تحلیل رفته است اکنون به درد کمر بیشتری  مبتلا شدم که دکتر بهم هشدار داده: 1 ماه با جیغ و گریه دخترت کنار میایی تا از سرش بیافته بیاد توی بغلت و تو هم از اینی که هستی بدتر نشی خوب دخترم پس چی ؟ اصلا به ننر بازی های بچه ات اهمیت بی جا نده که اون فسقلی ات بر ...
22 شهريور 1390

ترمه جان تا این لحظه ، 1 سال و 5 ماه و 1 روز و 7 ساعت و 48 دقیقه و 0 ثانیه سن دارد :

ترمه جون تا این لحظه  که این مطالب را برات مینویسم ** 1 سال و 5 ماه و 1 روز و 7 ساعت و 48 دقیقه و 0 ثانیه سن دارِی**   امروز دوشنبه هست شهریور ١٣٩٠   و تو چیزی به یکسال و نیمه گی ات نمانده روز به روز بزرگ میشی به اندازه یک خوابیدن و بیدار شدن   اینقدر تغییر کردی که وقتی بغل دستم میخوابی اون بازوهای کُپلت رو دور گردنم حلقه میکنی من هم عشق دنیا رو میکنم دیروز بهت گفتم که : دخترم یک روزی تو هم این لحظه ها روو توی زندگی ات تجربه میکنی و حال منو میفهمی کلی سر به سرم میذاری مثل آدم بزرگها گاهی فقط 1 کلمه میگی که اصلا به گوشهامون شک میکنیم که تو بودی و ما ...
17 شهريور 1390

اتفاق

      در این ماه رمضون چند تا اتفاقی افتاد که خوشحالم کرد نه اینکه فکر کنی پریدم هوا . نه  از اون لذت هایی که روح آدمو واقعا تزکیه میکنه خوشحالی آروم و نرم و لبخندی که خوشنودیمو زیاد کرد . 3 تا از همسایه هامون خرید کردن.............. یکیشون خونه و 2 تایه دیگه ماشینشون را به مدل بهتری تبدیل کردن میدونی چرا خوشنوووووووووود شدم چون : مردهای این 3 تا خانواده از ته دل ذوق زده بودن - پول زحمت کشی وقتی به ثمر میشینه اونوقته که از ته دل ذوق میکنی و پولی که حق دیگرون بوده تورو به باد غبغب مبتلا میکنه . و این را از چشماشون میشد دید که چقدر خوشحالند که تونستند بالاخره اون چیزهایی را که انتظار خان...
14 شهريور 1390

کارها و علایقت در 15-16 ماهگی ات

دُخی جونم وقتی خیلی کوچکتر از الانت بودی (5-6 ماهه) خاله غزاله میگفت : حالا ببین موقعی  که این بچه زبون باز کرد همه چه حالی میشند غش و ضعف و بعداش هم دوراز جون اورژانس  حالا همینطوره وقتی بابات وارد خونه میشه تا میگی دالام (سلام) همونجا دم در بابات پاهاش سست میشه و به قول اون مجری تلوزیون لبخندی به اندازه عرض شانه الان هم چندین روزه که ول کن نیستی از صبح تا شب مدام میگی اَ دا له (غزاله) ماجرا از اینجا شروع شد که توی اتاق خاله غزاله ات بودی و بعد از تلاش فراوان تونستی شیشه عطری را از روی میز آرایش خاله ات برداری و خوب شیشه افتاد و شکست مامان تورو بغل کرد برد تا خورده شیشه توی پات نره و تو  ...
6 شهريور 1390